الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
336
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
يعنى : « شتر مرا از سيم و زر سنگين بار كن كه من پادشاه محجّب يعنى با فرّ و شكوه و آنكه در بند و دربان بسيار دارد و شكوه وى مانع ديدار او است بكشتم ، كشتم كسى را كه بهتر مردم است از جهت پدر و مادر و گوهر و نژاد و والاتر از همه . عمر بن سعد گفت : گواهى مىدهم تو ديوانهاى و هرگز عاقل نبودهاى او را در خيمه آوريد ، وقتى او را در آوردند با چوبدستى او را بيازرد . و گفت : اى ديوانه اين چه سخن است كه مىگويى به خدا سوگند اگر ابن زياد اين كلام تو بشنود گردن تو را مىزند . مترجم گويد : مقصود عمر سعد اين است كه : چرا حسين عليه السّلام را اين گونه ستايش مىكنى و مىگويى بهترين خلق است . و هم طبرى گفت : مردم با سنان بن انس گفتند : تو حسين پسر على و فاطمه دختر رسول خدا عليهم السّلام را كشتى بزرگ و مهتر عرب بود و آمده بود پادشاهى را از دست بنى اميه بستاند پس نزد اميران خويش رو و پاداش خود بخواه كه اگر همهء خزاين خويش را براى قتل حسين عليه السّلام به تو دهند كم دادهاند . ( 1 ) مؤلف گويد : عمر بن سعد عقبة بن سمعان كه مولاى رباب يعنى از بستگان وى بود بگرفت و رباب زوجهء امام حسين عليه السّلام بود و از او پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : بندهء مملوكم ، او را رها كرد . و خبر او و مرقع بن ثمامه را پيشتر گفتيم . ( طبرى ) راوى گفت : آنگاه عمر سعد در ميان همراهان خود فرياد زد : « من ينتدب للحسين و يوطئه فرسه » . پس ده تن حاضر گشتند از آنهاست اسحاق بن حيوه ( بر وزن خيمه ) حضرمى كه پيراهن آن حضرت را برده بود و پيش شد و اخنس بن مرثد بن علقمة بن سلامه حضرمى فداسوا الحسين عليه السّلام بخيولهم حتّى رضّوا ظهره و صدره . و من شنيدم اخنس در جنگى ايستاده بود تيرى تيز بيامد و دل او بشكافت و بمرد - لعنه اللّه - . و سيّد فرمايد : « ثمّ نادى عمر بن سعد في اصحابه من ينتدب للحسين فيوطئ الخيل ظهره و صدره فانتدب منهم عشرة و هم اسحاق بن حيوه الّذى سلب الحسين عليه السّلام قميصه و اخنس بن مرثد و حكيم بن طفيل السنبسى و عمر بن صبيح الصّيداوى و رجاء بن منقذ العبدى و سالم بن خثيمة الجعفى و واحظ بن ناعم و صالح بن وهب الجعفى و هانى بن شبيت الحضرمى و اسيد بن مالك لعنهم اللّه فداسوا الحسين عليه السّلام بحوافر خيلهم حتّى رضّوا صدره و ظهره » . مضمون عبارات بسيار دلخراش است و خلاصهء آنها را يكى از شعرا در يك بيت گفته است : لباس كهنه چه حاجت كه زير سمّ ستور * تنى نماند كه پوشند جامه يا كفنش